تبليغاتX
.:همدم بی کسی ها:.

.:همدم بی کسی ها:.

نا باورانه؟؟

عنوان

با سلام و عرض معذرت به دلیل اینکه مدتیه فرصت کمی برای آپ کردن دارم

اما من در هر صورت سعی خودمو واسه بهتر شدن هر چه بیشتر این وبلاگ میکنم

امیدوارم از این آپ کردنم خوشتون بیاد در ضمن نظرات شما راهیست برای بهتر شدن

این وبلاگ پس بی نظر بیرون نری صلوات بفرست!

آخ که چقدر خستم بازم شانس بامن یار نبود بازم نتونستم تو کنکور امسال قبول شم نمیدونم چرا؟

آخه کی میشه این کنکور لعنتی کی تموم میشه دیگه دارم دیوونه میشم وای وای وای

سلام شهرزاد جان این آپ کردنمم فقط به خاطر تو راستی من خیلی شکاکم ها دلیلشم که خودم بهت گفتم دوست دارم بای 


 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/16 ساعت 11:55 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دل تنگ؟؟؟

؟؟؟!

 
تاحالادلتنگ شدی؟اصلامیدونی دلتنگی چیه؟اون هم ازبدتربن نوعش؟

 

بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوستش داری هیچ وقت مال

 

تو نمی شه اینکه بدونی یه روزی ازکسی که دوستش داری باید جدا شی

 

چه بخوای چه نخوای.

 

تا حالا فکر کردی خوشبختی چیه؟

 

خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوستت داشته باشه

 

یکی باشه که پناه خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش وجودت و گرم

 

کنه.

 

تا حالا فکرش وکردی آرامش یعنی چی؟

 

آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینه کسی که دوستش داری یه

 

خونه گرم داری.


 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/15 ساعت 12:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خطی ز نیاز!!

 

چند تا دلنوشته

 

گوشه اتاق نشسته بودم غمگین و ناراحت بودم یکی ازم پرسید چرا

ناراحتی؟ سکوت کردم ولی چنین نوشتم: همه تو روزای جوونی زندگی

می کنن ما هم جز آه و حسرت چیزی نداریم از همه چیز دم می زنیم

از غم تنهایی دلخوری جز ذره ای دلخوشی . شاید بیاد اون روزی که

انتظارشو می کشیدم اما اونوقت مطمئنم خیلی دیر شده ، به خدا تو

جوونی طعم زندگی رو نچشیدم ما هم زندگی می کنیم دیگرون هم !

هر روز سوژه ای جدید از غم و دلخوری سراغمون می یاد نشد روزی که

حتی یه لحظشو آرزو می کردم دیگه دیر شده حتی تو رویا هم نمی

بینم اون زندگی رویایی رو . باشه عیبی نداره ولی به خدا دیگه توان آه

کشیدن هم ندارم!

عزیزم به پات سوختم و ساختم هر روز موج افکار خفم می کنن تا آخرین

غروب زندگیم منتظرت می مونم ، شاید تا اخرین لحظه ی این زندگی

تلخ ندونی پسرکی تنها یه جایی همین نزدیکیا منتظرت نشسته بود،

می دونم تنها نیستی ولی شاید بشه یه روز در اوج تنهایی دنباله

گمگشتت باشی شاید! آره تنهایی و غم خلاصه گفته هام و زندگیم بود

شاید یه روز درکم کردی ولی بدون دیگه خیلی دیر شده.

روزي يك سنگ مغروري بود كه چشمه اي بالاي اين سنگ بود روزي

چشمه به اين سنگ گفت كه من تو را دوست دارم سنگ گفت ولي

من تو را دوست ندارم چشمه گفت روزي خواهي ديد كه به دل تو نفوذ

ميكنم سنگ چون فكر ميكرد سفت و سخت است و آب هم روان است

در خيالش خنديد آب اين چشمه روي سنگ چكه چكه ميكرد چند روزي گذشت

چشمه گفت هنوز هم من را دوست نداري؟سنگ گفت نه.آب چشمه همينطور روي

 سنگ چكه چكه ميكرد . ساعتها،روزها،ماهها گذشت تا اينكه روزي كه ديگر چشمه

 داشت خشك ميشد و آخرين قطرهاي آب چشمه روي سنگ مي ريخت و پس از

مدتها به دل سنگ نفوذ كرد و درون دل سنگ آب چشمه جمع شده بود.سنگ كه ديد

 چشمه دارد خشك ميشود دلش بحال چشمه سوخت و گفت دوستت دارم.چشمه

 گفت ديدي كه چطور به دلت نفوذ كردم اما افسوس كه خيلي دير است.چشمه

 خشك شد ولي اثر آب چشمه هنوز در دل سنگ مانده بود.



 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/15 ساعت 12:6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پیش از آن که ...

 
پیش از آن که ...

 

پیش از آن که از غذایی که خوردید ایراد بگیرید، به آن کسی بیندیشید که چیزی برای خوردن ندارد .

پیش از آن که از همسرتان گله کنید به آن کسی بیندیشید که گریه کنان در پیشگاه خداوند زانو زده و مونسی از او می طلبد .

پیش از آن که از فرزندتان انتقاد کنید به آن کسی بیندیشید که در آرزوی بچه دار شدن می سوزد و راه به جایی نمی برد .

پیش از آن که از کثیفی خانه و از این که کسی در نظافت کمک حالتان نیست شکایت کنید،به آن کسی بیندیشید که سر پناهی جز خیابان ندارد.

پیش از آن که از زیادی مسافتی که رانندگی کرده اید شکایت کنید،به آن کسی بیندیشید که همان مسیر را با پای پیاده طی می کند.

آن هنگام که خسته اید و ناراضی از شغلی که دارید،به آن کسی بیندیشید که بیکار یا معلول است و در آرزوی داشتن شغلی مثل شغل شما است .

اما پیش از آن که انگشت اتهام را به سوی کسی نشانه بروید،به خاطر بیاورید که همه ما گناه کاریم و در نهایت همه ما باید جوابگوی یگانه خالق قادر باشیم.

و آن هنگام که به واسطه داشتن افكار مزاحم و آزار دهنده سخت اندوهگین هستید،لبخندی زده و خدا را شكر کنید که هنوز زنده هستید و در تكاپو و تلاش. زندگی عطیه خداوندی است.

پس تو ای انسان آگاه:

زندگی کن ...

از آن لذت ببر ....

شکرانه اش را بجا آور .....

و اهداف زندگی ات را به تمامی جامه عمل بپوشان.

 

سلام شهرزاد جون خوب چه خبرا؟خلاصه من از ماهشهر اومدم

 

و تونستم تنها دلیل زنده بودنمو(خودتو میگم باباآی کی

 

یوووو!!!)ببینم ولی خودمونیم ها جونم به لبم رسیده

 

بود خوب خوش باشی بابای                                               

                                     

                                   

 


 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/15 ساعت 0:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


BF,GF؟؟

يه دختره كوري توي اين دنياي نامرد زندگي ميكرد

 

دختر دوست پسري داشت كه خيلي دوستش داشت

 

دختر خيلي دلش ميخواست بينا بشه تا دوست پسرشو ببينه

يه روز يه نفر پيدا شد تا چشماشو هديه كنه

وقتي دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره

بهش گفت ديگه دوستت ندارم برو

دوست پسرش رفت وگفت مراقب چشمام باش

--------------------------------------------------

 

دوستی در پی فاصله ها

 

 

حال غریبی دارم ... حسی عجیب وجودم را در بر گرفته است ...

چه کسی می تواند حال غریب یک غریبه ی تنها را حس کند .

چه کسی می تواند وسعت تنهایی مرا بفهمد و به تشویش من پایان دهد ، که می تواند ؟ چرا کسی نمی فهمد حال مرا ! ؟

کاش می فهمیدی که این غریبه بهانه ی تو را می گیرد

ای تمام وجود من ...

تو را در تک تک ناب ترین لحظه هایم می یابم اما ...

خیال تو هم مرا بس است . باور کن که دوستت دارم ...

باور کن که خیالم سرشار از تو است و لحظه هایم سرشار از عطر تو ...

چشمانم فقط تو را می بینند و قلبم فقط جای تو است فقط تو ...

خدایا کمکم کن ، کمکش کن ، خدایا تو را می خواهد ، تو را می طلبد کمکش کن ، خدایا ای تنها پناه بی پناهان ...

تنهایی هجوم اورده به لحظه هایمان ... او انسوی دنیا و من اینجا ...

اینجا در دل کویر ... کویر تنهایی را برای من به ارمغان می اورد همیشه فقط تنهایی و غربت .

 کویر خود تنهایی و غریبی را حس کرده ، مثل من ...

زندگی ، نه این زندگی نیست ، زنده بودن غریبه ی تنها

الهامی از کویر است ...

غریبه ی تنها این بار واقعا تنهاست و غریب .

می نویسم برای تو ، بخاطر تو ، با یاد تو ...

امان از نقطه چین هایی که غوغا می کنند این را مریم می گوید

و چه زیبا هم می گوید ...

باز هم این فاصله ها ناخواسته هجوم می اورند به افکارم...

در عمق نوشته هایم بنگری چیزی جز دوست داشتن نمی یابی ...

فاصله ها گم می شوند در این جمله ...

<< دوستت دارم تا ابد >>

می بینی ؟ فاصله ها این جا دیگر نیستند ، خود را می بازند .

می بینی وقتی از ته دل به تو می گویم دوستت دارم فاصله ها چقدر حقیر و کمرنگ می شوند ؟

واژه ها که دیگر هیچ ...

واژه ای همتای نامت رنگ حضور ندارد ...

این جمله ای بود از یادگاری که عزیزی برایم نوشت ، او برایم نوشت :

می خواستم به بلندای نامت شعری بگویم تمام قافیه ها حقیر شدند ...

واژه ای همتای نامت رنگ حضور ندارد ، بنام نامی عشق نامیدمت ،

جز تو قافیه ای برای عشق نیست ...

و من می گویم :

چه بسرایم از تو وقتی تو خودت تمام گفته ها و ناگفته هایی ...

چه واژه ای بگویم برایت وقتی تو خود معنی تمام واژه های زیبایی ...

چه بنامم تو را وقتی تو خود اول و اخر عشقی و بی تو عشق معنا ندارد ...

چه حرفی بگویم از تو وقتی تو تمام حرفهای دل منی ...

تو خود قلب منی  ... 

-----------------------------------------------------------------

تو را به دادگاه خواهم کشاند

و تورا در دادگاه به حبس ابد محکوم خواهند کرد

شايد به حبس ابد

جزئيات جنايت معلوم نيست

ولي اثر انگشت تورا بر روي قلب شکسته اي يافته اند

---------------------------------------------------------------------

تا به ابد باها ت میمونم

 

این بار تو رفتی ، رفتی در ابهام در سایه ها ...

فاصله ها چه می کنند با ما ؟؟؟

تو را از من جدا می کنند ، هر  ثانیه دورتر و دورتر ....

اما نه ، هیچ چیز نمی تواند یادت را از من بگیرد ...

من نمی گذارم ، هیچ وقت ... حتما راهی هست مگر نه ؟؟؟

وجود نازنینت از من دور است اما با منی ... همیشه با منی ... من نیز با توام تا ابد ... هستم کنارت ،

 تا نفس هست کنارت هستم ...

نازنینم ، هستم تو هم باش ...

تو در منی و من در تو ... من و تو ، ما هستیم . مرا در خود جستجو کن حتما می یابی ،

آنچنان که من تو را در خود می یابم ...

تو در من جریان داری در من مثل خون ...

تو با هر تپش قلب من نجوا می شوی ...

من با تو زنده ام مثل نفس ...

گر چه کم کم دور می شوی از من ... اما من به تو نزدیکم ، می بینی  ؟ احساس می کنی مرا ؟

من حضور تو را حس می کنم و اغوش گرمت را ...

این غریبه از دوری تو دلتنگ است ...

کاش باشی تا برایت بگویم ناگفته هایم را ...

ناگفته های یک غریبه ... خاطرات یک مرده که بی تو ...

-- غریبه ی تنها H ------

-------------------------------------------------------------------------------

 شمـع بــود و غــم بـود و مــن بــودم و شــب

شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غــم

----------------------------------------

صداقت تنها امتحانی است

          که نمی توان درآن تقلب کرد

------------------------------------------

گورستان عشق 

وقتی که یک مسیحی میمیرد بر سر مزارش صلیبی می گذارند تا تمام مردم بفهمند در آن محل کسی دفن شده وآنجا گورستان کسی است.

حال تو نیز بر گردنت صلیب بیانداز که تمام مردم بفهمند در سینه ی تو گورستان من است و از عشق تو سر به زمین گذاشته ام.

-------------------------------------------------------------------------------

من در انتهای بی کسی هایم

 


یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

 

 


 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/14 ساعت 0:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق

 

عشق يعني اشك حسرت ريختن

           

                 عشق يعني لحظه هاي التهاب

                          

                              عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

                                       

                                              عشق يعني ديده بر در دوختن

                                                         

                                                             عشق يعني در فراقش سوختن

 

عشق يعني سروراي آويختن

 

               عشق يعني زندگي را باختن

 

                             عشق يعني عطر گلهاي سفيد

        

                                            عشق يعني يك بغل دلدادگي


 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/13 ساعت 0:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دل

دل

پازل دل يکي رو بهم ريختن هنر نيست

هر وقت باتيکه هاي شکسته ي دل يک نفر،يک پازل جديد براش ساختي هنر کردي...


 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/12 ساعت 11:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق يا زندگي؟!؟؟

مي گن بين عشق و زندگي بايد يكي رو انتخاب كني ... نميدونستم چرا؟منم هردو اونهارو انتخاب كردم ...

 

ميخواستم بدونم چرا بايد يكي رو انتخاب كني .. بعد از اون موقع حالا فهميدم چرا بايد يكي رو انتخاب

 

كني...براي اينكه تقدير هميشه اوني كه توبيشتر دوستش داري  رو ازت ميگيره  و بايد يكي از اون چندتا

 

چيزي رو كه دوست داري انتخاب كني وبقيه رو بدي ...اينومينويسم كه شما هم آگاه بشيد من از عشق

 

وزندگي يكي نسيبم شد اونم زندگي بود .ولي كاش اصلا  نميشد چون اوني كه دوستش داشتم و ازم گرفت...

 

ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو....منم در جوابش گفتم زندگي رو ....ناراحت شدورفت ولي

 

كاش مي پرسيد چرا؟چون خودش تموم زندگي من بود...


 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/11 ساعت 11:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تقدیم به بهترینم


 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/10 ساعت 11:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بدون تو میمیرم!!!!

 

سوگند به شبنم هايي كه پيش از بيدار شدن خورشيد به دنيا مي ايند

و به گلهايي كه خوشبو تر از همه خاطره هاي زمين هستند

از عشق گفتن و نوشتن اسان نيست .

عشق كوچه ايست كه اهنگ اشتياق قلب ها را مي توان در ان شنيد .

عشق افقي است ابي كه نگاه باراني عاشقان به ان دوخته شده است .

تو از عشق چه ميداني؟ اولين بار عشق را كجا ديدي؟

چه وقت با او حرف زدي ؟ چه كس به توگفت عشق چه رنگيست؟

عشق گاهي به رنگ اسمان است و گاه به رنگ پرهاي پرستويي كه

به دنبال اشيان ميگردد و گاه به رنگ ارزوهايي كه در قلبهامان

پنهان كرديم .من از عشق وضو ميسازم .من با عشق نماز ميخوانم .

من در عشق غرق مي شوم . من بي عشق در كنج قفسي كه ميله هايش

از حسرت است مي پوسم .من بي عشق ميميرم.

با عشق ميتوان حرف زد و راه رفت . با عشق مي توان گريه كرد .

با عشق ميتوان همه ديوار ها را برداشت و جاي آن پنجره كاشت .

سوگند به چشم هاي تو : من بي تو و عشق تو  مي ميرم !!!!

نظر يادت نره؟! 


 

نوشته شده توسط قفس در 87/04/09 ساعت 3:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت